تبلیغات
fear street - دختری که در تاریکی شب آمد4

گفت خیلی میترسم...

گفتم چرا ؟

گفت چون از ته دل خوشحالم ...

این جور خوشحالی ترسناک است…

پرسیدم آخه چرا ؟

جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد

سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد.
دوباره تو آیینه رو نگاه کردم و رفتم پایین.عمارت من خیلی بزرگ بود حتی بزرگتر از برای ساکاماکی ها پس از این بابت که جا برای مهمون ها باشه مشکلی نداشتم.طبقه ی پایین ایزایا و میساکی مدام در حال رفت و آمد بودن و سباستین هم در حال کمک کردن و نظارت بود.میشه گفت نیم ساعت دیگه مهمون هام میان شایدم بعضی هاشون دیر کنن،البته آنچنان مهم هم نیست اگر کسی تا ساعت راس نه شب نیاد من بدون وجود اون کار رو شروع میکنم...!
داشتم همچنان فکر میکردم که... .
سوبارو:هی تو...!
برگشتم سمت سوبارو که طبق معمول با قیافه ی درهم پشت سرم بود.
من:آ سوبارو_کون چیزی شده؟؟؟
سوبارو:یه چیزی دارم که شاید به دردت بخوره..!
دست به سینه ایستادمو بهش اخم کردم.
من:مثلا چی؟؟!!
سوبارو:سال ها پیش کارل و برادرام به یه خانواده حمله کردنو یه زن رو دزدیدند و شوهرش هم کشتند و فقط بچش زنده موند که معلوم نیس اونم کجاست!!
من:چه سودی واسه ی من داره میخوای من بچه داری یه نفر دیگه رو بکنم.
سوبارو:هه اون زن یه زن معمولی نبود بلکه یه جادوگر بود که به گفته ی کارل یه چیزی ازمون دزدیده بود ولی اون زن بیگناه بود...!
من:از کجا میدونی شاید واقعا حقش بوده...!
سوبارو:نه من آنیدو رو مجبور کردم راجب راجبش تحقیق کنه و بفهمه چه خبره...!
من:هووم...هه من عموم رو خوب میشناسم طبق معمول بدون فکر کردن کار انجام میده.....!
من:<<زیر لب>>پیر خرفت عقل تو کلش نیست....!
سوبارو:اون زن به احتمال زیادی یه جایی از عمارت زندانیه و یا زیر قلعه ایه که مادرم توش زندانیه...!
من:چه ربطی به من...!
سوبارو:واقعا که احمقی اون اگه آزاد بشه میتونه طلسمی که رو قلعه اس رو بشکنه تازه میتونه به تو هم کمک کنه...!
من:احیانا از خاندان سالواتور نیست...!
اخمش با تعجب مخلوط شد.هه..قیافش برام خیلی جالب بود.
سوبارو:تو..تو از کجا...!
نزاشتم حرفش رو ادامه بده...!
من:من در این جهان آخرین الهه هستم و قدرت مند ترین موجود جهان...کسی که هیچ وقت نخواهد مرد.اینو بدون من از چیزی که بخوام راجب گذشته و آینده و حتی اتفاقات در حال افتادن زمان حال خبر دارم....و حتی انقدر قدرتمند هستم که تو رو همین الان به تلی از خاکستر تبدیل کنم...!
مثل اینکه از حرف آخرم به شدت به خشم اومد و صداش رفت بالا که با صدای سباستین ساکت شد.!
سوبارو:خفه شو دختره ی...
سباستین:لرد جوان آروم باشید.!
سوبارو:تو دیگه چی میگی؟!
سباستین:سرور من این حرف رو از روی کینه نزدند بلکه فقط یه شوخی بود.نگران هیچ چیز نباشید شما مهمان ما هستید و شینوا_سان دستور دادند که شما در راحتی به سر ببرید...ما به کمک شما در این جنگ نیاز داریم لرد جوان!!((عاشق "لرد جوانم))
سوبارو:چششش... .
و به سمت راه پله ها روانه شد.
من:هوومممم...خشمگین و زود جوش...بیشتر از اینم ازش انتظار نمیرفت...!
سباستین:البته شاید در گذشته اگه اتفاق دیگه ای می افتاد الان رفتارش انقدر خشونت آمیز نیود...!
من:البته اگه الان کریستا در آزادی به سر میبرد و در کودکی سوبارو حضور داشت مطمئنا سوبارو الان خیلی خوش رفتار تر بود...!
سباستین:همینطوره...!
من:نامه ای از طرف ملکه نرسیده؟؟؟
سباستین:نه...هیچی!!!
من:هوووممم....سباستین!!!
سباستین:بله؟؟
برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
من:یادت باشه این  نقشه برای من خیلی اهمیت داره پس تو اختیار عام داری که هرکسی رو که خواست مانع این انتقام جویی بشه به شیوه ی خودت نابود کنی...فهمیدی؟؟
لبخند رذیلانه ای زد.
سباستین:البته دوشیزه ی جوان((اینا تمام اصطلاحات انگلیسی هاست))
راوی سباستین:
چی بهتر از این که به شیوه ی خودم اونا رو نابود کنم...همه چیز باید طبق خواسته ی سرورم انجام بشه...آه مثل اینکه اولین مهمان ما رسیده چه مهمانی باشکوه،مهمانی خون!!!
*
*
*
*
*
*
*
خب خب خب  از همه معذرت میخوام به خصوص ایتوکو-سانم گومنه سایییییییییییییییییی....!
آقا پشیمون شدم اعلام شخصیت ادامه دارد....یعنی وقت هست اعلام شخصیت کنید....!
جان ما نظر بدید...!


تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 09:48 ق.ظ | نویسنده : shynva sakamaki | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | فروش لینک ارزان | فروش بک لینک رایگان
  • خرید آگهی رپرتاژ | رپرتاژاگهی