تبلیغات
fear street - دختری که در تاریکی شب آمد5





ممکن همه چی از دور و از اول یکم مسخره بیاد
اما وقتی نزدیک تر میشی...!
همه چیز تغییر میکنه !
تازه میفهمی که من...
یه شیطان واقعیم که...
زندگیت رو نابود میکنه!!!




راوی نرسیا:
توی کالسکه نشسته بودم و لوگان هم رو به روم نشسته بود...ساعت8:30 شب بود و خیابون ها داشت به طرز عجیبی خلوت میشد انگار در این زمان یه شیطان در شهر پرسه میزنه...واقعا برام جالبه یه بچه که ازمن کوچک تره میخواده یه گروه رو علیه اونا رهبری کنه...مطمئنا نمیتونه منم نمیخواستم از اول قبول کنم اما وقتی خادمش رو دیدم یکم نظرم تغییر کرد...!
دلم مخیواد شکست خوردنشو ببینم...!هه اون کوچولو حتی نمیدونه با چه هیولایی طرف شده...!
لوگان:تو فکری؟؟!!
من:آره...دلم میخواد این بچه رو ببینم!!
لوگان:من میگم بهتره زود راجبش قضاوت نکنیم...!
من:مگه تو میتونی آینده رو ببینی من یه جادوگرم و از الان دارم شکست خوردنشو میبینم...!
لوگان:عا عا عا صبر کنید...اینجاست رسیدیم...!
وقتی نگاه کردم در کمال تعجب از شهر دور شده بودیم و جلوی یه عمارت خیلی بزرگ توقف کرده بودیم...!حیاطش پوشیده شده بود از انواع گل های رز با رنگ های مختلف...و از وسط حیاط یه رود رد میشد که روش پله کوچولویی بود که به اون طرف ختم میشد...در بزرگی داشت که دوطرفش دو شمعدان روشنش میکردن..انگا هیچکس تو عمارت نبود...!
من:در کل چندتا خدمت کار داره؟؟؟
لوگان:سه خدمتکار!!!
من:سه نفر قصر به این بزرگی رو تمیز میکنن؟؟؟!!شوخی نکن...!
لوگان:نه باور کنید...خدمتکار هاش انسان نیستن...حال میفهمید!!
یهو در به آروم و صدای کمی باز شد...!!و سباستین تو تاریکی ظاهر شد و چشمای قرمزش درخشید!!!
سباستین:منتظرتون بودیم...سرورم رو خیلی در انتظار گذاشتید...!!!
لوگان:مارو ببخشید کمی دیر راه افتادیم...هنوز تعداد زیادی نیومدن نه؟؟
سباستین:تعداد زیادی نیست دو نفر اینجان.خواهش میکنم بیاید داخل.. .
از جلوی در کنار رفت تا ما بریم داخل...وقتی که پام گذاشتم تو انگار از یه حصار عجیب عبور کردم...!
من:ها؟؟این چی بود؟؟
لوگان:چیزی شده؟؟!!
من:نه ولی انگار یه حصار عجیب و غریب اینجاست...!
لوگان:صبر کنید...امکان نداره!!
من:چی شده؟؟
لوگان:قدرت هامون بر علیه مون شد...به هیچ عنوان از قدرت استفاده نکن!!!
من:میدونستم...میبینم این بچه اونقدرهام که فکرش رو میکردم بی عرضه نیست!!!
راوی کاترین:
از این انتظار خوشم نمیاد....مسخرس تا الان خودشو نشون نداده که چی؟!خدمتکارشو فرستاده برای ما سخنرانی کنه..!معلومه الیزابت هم ازاینکه اون شنل رو تنش کرده که شاخ و بالش دیده نشه خوشش نمیاد...!چشش یعنی انقدر قدرتمنده که تمام قدرت های مارو محدود مرده برای اینکه نتونیم کلشو بکنیم....عجب ادم ترسویی!!!
الیزابت:زیاد راجبش زود قضاوت نکن...!
من:میشه برای یه بارم که شده تو افکارم سرک نکشی!!!
الیزابت:دارم به نفعت عمل میکنم..اون داره صدای افکار تمام مارو میشنوه...!
من:واقعا؟؟!!نمیدونستم انقدر قدرت داره...ستاره ها که چیزی راجبش نمیگن...!؟
یهو یه دختر پرید وسط حرفم...!
دختر:ستاره ها راجبش چیزی نمیگن چون اون آخرین الهه ی زمین و تنها بازمانده ی اوناس...هیچ موجودی تو کل جهان هیچ اطلاعی از ماهیت واقعیش نداره...!
من:بهت یاد ندادن دور از آداب معاشرت که بپری وسط حرف دیگران...اصلا تو کی هستی؟؟!!
دختر:من هایجین پارک هستم ،جناب نامیرای پایانی...!!!یک آلفا!!
و یه لبخند عجیب زد...!هه جالب مثل اینکه با اشخاص جالبی در ارتباط هستیم هوممم!!!
من:منم کاترین سالواتر هستم آخرین نامیرای جهان!!!اینم خدمتکارم الیزابت هستش..!!
الیزابت:از دیدار شما خوشوقتم... .
هایجین:خدمتکار من هم لوئیس...هی لوئی اون شنل رو بردار لازم نیست مخفی شی..!
لوئیس:از ملاقاتتون خوشوقتم...!
هایجین:اوممم شنیدم رییس جدیدمون خیلی از ما کوچکتره دوست دارم ببینم چطوریه؟؟!!
کاترین:اوممم منم همین طور؟؟!!موندم برای چی از ما خودشو مخفی کرده؟؟؟!!
لوئیس:اون نمیخواد کسی فعلا ببینتش...!
داشتیم بحث میکردیم که سباستین اومد داخل.
سباستین:منو عفو کنید که مزاحم بحثتون میشم ولی شام حاضره لطفا تشریف بیارید...از این طرف!
راوی کل:
سباستین مهمون ها رو از اتاق پذیرایی به سالن غذا خوری برد.شینوا نمیخواست برای شام  هم کنار مهمون ها حاضر بشه و در واقع داشت با استفاده از قدرت هاش اونا رو بررسی میکرد.شینوا جادویی رو با کمک سباستین روی کل عمارت گذاشته بود تا به قول خودش کسی به سرش نزنه و دست از پا خطا نکنه...!
اما شینوا حس عجیبی داشت انگار چیزی نمیذاشت نفس بکشه...با اینکه سعی میکرد خونسردیش رو حفظ کنه ولی نفسش به سختی بیرون میومد....!
راوی شینوا:
لعنتی حالم اصلا خوب نیست الان وقت این نیست که بیماریم فعال بشه...دارم خفه میشم وای...سریع رفتم سمت پنجره و بازش کردم...باد سرد به داخل اتاق هجوم آورد...مدام نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم راحت نفس بکشم اما چیز زیادی تغییر نکرد...باید سباستین رو خبر کنم.!
شروع کردم از قدرت های ذهنیم کمک گرفتن و سباستین رو از طریق گفت وگوی ذهنی خبر کردم...بعد یک دقیقه پیداش شد...!
سباستین:شینوا_سان چیزی شده؟؟!!
من:سباستین من حالم خوب نیست نمیتونم نفس بکشم قلبم داره از جاش کنده میشه...!!!
سباستین:اگه بازم از روش من استفاده کنیم فقط برای یه مدت کوتاه حالتون بهتره...هیچطوری درمان نمیشید...!
من:فقط یه کاری کن برای امشب حالم خوب باشه همین... .
سباستین:هرطور میل شماست.
دستکشش رو در آورد و دستش رو گذاشت رو پیشونیم...همون لحظه یه چیزی مثل برق سرتاسر بدنم دویید و با بالا آوردن یه غدد خونی توسط من از بدنم خارج شد...!تا اونجایی که یادم میاد تنها راه درمانم همین بود...!فشار برق خیلی قوی بود برای همین اصلا نمیتونستم تکون بخورم و فقط تند تند نفسس نفس میزدم...سباستین منو بلند کرد و گذاشت رو تخت.
سباستین:تا اتمام شام استراحت کنید هنوز کلی وقت داریم...!
رفت سمت پنجره و اونو بست.
من:سبا...ستین...!
سباستین:بله؟!
من:خالم چی...اون..اومده؟؟
سباستین:همه ی مهمون ها رسیدن نگران نباشید...!آساهینا هم رسیده.
من:اوهوم...!
و از اتاق خارج شد..!
راوی کل:
شام صرف شد و همه در سالن اصلی عمارت جمع شدن...همه ی خدمتکار ها پشت صندلی های ارباب هاشون ایستاده بودن و انتظار میکشیدن جلسه شروع شه...که سباستین وارد شد.وپچ پچ ها خوابید.
سباستین:شبتون بخیر از این که دعوت مارو پذیرفتید متشکریم...همتون میدونید که ما به یه دلیل اینجا جمع شدیم نابودی خاندان ساکاماکی ها...خاندانی که هزارن زندگی خوب رو به آتش کشیدن و نابود کردن و...!
کاترین:ببخشید که وسط حرفت میپرم ولی میشه بگی این رئیس جنابعالی کجاست؟؟؟چرا خودشو از ما مخفی کرده؟؟
لارا:ما میخوایم بدونیم اون کیه؟؟؟
آساهینا:انقدر با خواهرزاده ی عزیز من بد رفتار نکنین....!!
هایجین:هه خواهرزاده ببخشید؟؟!!
کاریما:امکان نداره اصلا تو کی هستی پیر زن؟؟؟!!
آساهینا:دیگه دارید پا از حد خودتون فرا تر میزارید....!!
نانامی:بیخیال همگی آروم باشید....!!
کاریما:که چیزی نشده...هه...این همه از وقت مارو گرفتن که چی شه...!!
لیانا:اوووووو خانوم چقدر غر میزنی؟؟؟بی اعصابی هاااا!!
سباستین:دیگه کافیه...خواهش میکنم آرامش خودتون رو حفظ کنید...میدونم از اینکه قدرت ه اتون محدود و بر عله تون شده ناراحت هستید ما این فقط برای حفظ امنیت...!!
کو:حفظ امنیت کیلو چنده برا چی...!
که صدای شینوا تو کل سالن پیچید.
شینوا:حفظ برای اینکه کسی نقشه های منو بهم نزنه پسرعموی ناتنی من!!!
و در کمال تعجب همه می جلوتر از سباستین ظاهر شد...!!
شینوا:به گردهمایی من خوش اومدید....هدف من فقط یک چیزه نابودی کارل هاینز!!!!
*
*
*
*
*
*
خب خب خب  اینم از این قسمت شرمنده تاخیر داشت آخه اینجا اسباب کشی داریم
همه چی بهم ریختسسس
از دیانا چان هم برای بنر بسیار متشکرررررررررمممممممممممممم^_^!!!
برای قسمت بعد نظرات بالای10 تا.







تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : shynva sakamaki | نظرم این که...!
نمایش نظرات 1 تا 30


  • paper | فروش لینک ارزان | فروش بک لینک رایگان
  • خرید آگهی رپرتاژ | رپرتاژاگهی