تبلیغات
fear street - 3 The rules don't apply" Ep "
 

اینم از قسمت جدید 
لطفا بهم امیدواری بدید 
وقتی شماها نیست خب انگیزه ای برای نوشتن ندارم 
خب قسمت جدید هم نمی تونم بزارم 
لطفا بهم امید بدید
اونه گای شیماسووووو
راوی ریوای:
من:بله سنسی الان برگه ها رو میارم.
و از اتاق خارج شدم و در را آرام بستم.باید برگه های امتحانی را که دیشب گرفته بودند می آوردم.،ولی مکانش بدترین جای ممکن دبیرستان بود طبقه ی آخر جایی که فقط دو کلاس بود و بقیه ی اتاق ها یا انباری بودند یا خالی و متروک.!هیچکس در آنجا قدم نمیزد ،کسی با آن منطقه ی افسرده کاری نداشت...تنهایی کمی ترسناک بود به خصوص اگر چشمتان چیز هایی به غیر انسان ها را ببیند...ارواح سرگردان.!
تنها چیزی که از من میخواستند آزاد کردنشان بود...اما...کسی که حرفم را باور نمیکرد....آرام آرام از پله ها بالا میرفتم و صدای تق تق برخورد پاهایم با زمین در فضای خالی میپیچید...خیلی کند پیش میرفتم عجله ای برای رسیدن به آنجا نداشتم.
...:هههشششش.....ههههههاه(صداهای محو)
من:ها؟؟؟
برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ،صاحب آن صدا...در کمال تعجب و وحشت کسی آنجا نبود.!!!به احتمال زیاد توهم از افکار پریشان و ناآرام بود پس به راهم ادامه دادم.راه پله را تمام کردم و به طبقه ی9 رسیدم یک طبقه ی دیگر مانده بود...در دو طبقه ی آخر کلاس های کمی وجود داشت و دانش آموزان به آنجا رفت و آمد نمی کردند.
...:.هااااا....شششهههشششش(صداهای محو)
من:هی کی اونجاست؟!!
اما باز هم خبری از کسی نبود...لرزه بر اندامم افتاد...سرمای عجیبی را پشتم احساس میکردم...انگار زیر پوستم آب سرد جریان داشت...باز هم صدا تکرار شد،اینبار در کل فضا میپیچید.
...:هههههههههاه....هههشششششش..... . . . .
سرم را برگرداندم و به راهم ادامه دادم.خودم را به نفهمیدن زدم...انگار که اصلا چیزی آنجا نبود.
من:وانمود کن چیزی نشنیدی وانمود کن نشنیدی....
سرعتم را بالا بردم تا هر چه زودتر کارم را انجام دهم و بروم.
سریع به طبقه ی آخر رسیدم.با قدم های تند و نامنظم خودم را به کلاس رساندم،با دستی لرزان در را باز کردم و رفتم داخل کلاس کاملا تاریک بود...روی دیوار کناری دستم را روی دیوار کشیدم تا کلید برق را پیدا کنم.بالاخره دستم به کلید بر خورد،و چراغ روشن شد.
کلاس کاملا خالی بود...یک ستون پر از ورقه ی کاغذ روی میز معلم بود.سمت میز رفتم،آرام آرام به میز نزدیک میشدم که پایم با جسم کوچکی برخورد کرد.!نگاه که کردم یه لنگه کفش دخترانه بود.!!!کفش را برداشتم و نگاهی به آن انداختم....کمی عجیب به نظر می آمد،چطور میشود یه نفر کفشش را جا بگذارد و متوجه آن نشود...!هووم...توجهی نکردم تصمیم گرفتم کفش را تحویل دفتر دبیرستان بدهم.داشتم سمت میز میرفتم که همان صدا،اما اینبار واضح تر و کاملا نزدیک تر در اتاق پیچید.
...:هههههههههااااااااههه...هههههششششش.....کفشم...کفشم....
من:کی اینجاست؟!
لرزه بر اندامم افتاد...دس پاچه اطراف را نگاه می کردم که نگاهم به ته کلاس افتاد...دختری روی زمین آرام آرام میخزید و خودش را جلو میکشید.!!صورتش رنگ پریده بود و انگار یک چشمش به کلی از بین رفته بود،خون از گودی چشمش سرازیر بود و گوشه ی لب هایش پاره شده بود...لباسش حسابی پاره شده بود و بدنش زخمی بود...خودش را روی زمین میکشید مدام میگفت"کفشم".اما این دختر یه دختر عادی نبود...او یک روح بود.!!
از ترس خشکم زده بود...مغزم به کلی از کار افتاده بود...از میزها کمک گرفت و بلند شد و لنگان لنگان جلو آمد...به خودم آمدم و سریع از کلاس خارج شدم و شروع به دوییدن کردم،هر چه از کلاس دور تر میشدم برق لامپ های پشت سرم سریعا  خاموش میشد و مترکید و به این معنا بود که با سرعت بیشتری دنبالم می آمد...پله ها را دو تا یکی رد میکردم و سعی داشتم دنبال راه فرار باشم.وارد راهرویی شدم که چند دانش آموز در آن بودند...با چشمای متعجب به من نگاه میکردم که چطور دیوانه وار میدوم...اما آن روح بدون توجه به وجود افراد دنبالم می آمد...
...:کفشمو پس بده....کفشم....
یک طبقه ی دیگر را هم رد کردم به راه پله دیگری رسیدم...برای یک لحظه برگشتم تا پشت سرم را نگاه کنم اما در ابتدای پله پایم به چیزی گیر کرد و کل پله ها را پرت شدم.!!!!!
برزگترین شانسی که آوردم این بود که به صورتم آسیبی نرسید و با با کمر محکم زمین خوردم...درد وحشتناکی سراسر پشتم پیچید...بیخیال درد شدم و به پله ها نگاه کردم.
پسری با مو های شکلاتی روشن و چشم های آبی و سرد به من خیره شده بود...روی پله ها نشسته بود و به دبوار تکیه داده بود.نگاهم بالاتر رفت به روح دختر برخورد.میخواست نزدیک تر بیاید که تا نگاهش سمت پسر رفت جیغ وحشتناکی کشید و از بین رفت.!!!
پسر:احمق..جلوی پاتو نگاه کن....
من:ولی اون روح...روح...تو صدای جیغشو نشنیدی...!؟!
پسر:ارواح وجود ندارن...با کسی مثل تو کاری ندارن....
من:چرا روی پله ها خوابیدی؟!!
پسر:هر جا که دلم بخواد می خوابم...به توام مربوط نیست.
من:چی؟!!!
از جایش بلند شد و رفت.!!
من:این روانی دیگه کی بود...ولی مطمئنم که...اونم صدای جیغو شنید...و اون روحم ازش ترسید پس این یعنی...ارواح از اون میترسن.!!!!!!!!
زمان:شب قبل ساعت 10:36 شب
مکان:جنگل بیرون محوطه ی شهر عمارت ساکاماکی ها 
راوی شینوا:
به علت خونی که از بدنم رفته بود حسابی خسته و احساس کوفتگی میکردم.تا به حال انقدر درد نکشیده بودم... .
کنار پنجره نشسته بودم و آسمان سیاه شب نگاه میکردم.ساشا ،روباه قهوه ای رنگی که چند شب پیش از میان برف ها پیدایش کرده بودم،کنار شومینه نشسته بود و دمش را آرام تکان میداد و هر از چند گاهی هم به من نگاه میکرد و گوش هایش را تکان میداد.در تنهایی و وحشت اینجا دوست خیلی خوبی بود...هوا چنان سرد نبود اما باد میوزید و شاخه های کاج های بلند اطراف عمارت را به حرکت در می آورد.در چنین شب هایی که ماه معلوم نبود صحنه ی ترسناکی بود...اما دیگر اهمیتی نداشت.
ترس از این جور چیز ها دیگر برایم بازی بچگانه شده بود.بیشتر نگران نقشه ام بودم...چطور میتوانستم بدون زخمی شدن از این زندان مخوف اطلاعات بدست بیاورم...کافی بود فقط یک نفر از نقشه ام و هویت اصلی ام بو ببرد تا با زندگی خداحافظی کنم.این شش نفر به اندازه ی کافی بی رحم بودند چه برسد به اینکه بفهند چه در سرم میپرورانم...
من:آههه...چقدر خسته کننده و دردناک میتونه باشه...معلوم نیست الان بابا کجاست؟..
نگاهم را در کل حیاط از پشت پنجره چرخاندم...داشتم زمین را برانداز میکردم که...که به چیزه عجیب و دردسر سازی برخوردم.
کاترین در حیاط این قتلگاه بود.!!!!!!!
من:اون..اون نمی تونه...نم یتونه اون باشه....کاترین اینجاست...خدایا چیزی بد تر از این نمیشه.!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
عیدتون مبارکککککککککک
شرمنده که خیلی دیر شد.
امیدوارم خوشتون بیاد.^_^
داستان داره به جاهای جالبش میرسه
نظرم هر چقدر دلتون خواست بدید.


تاریخ : جمعه 18 اسفند 1396 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : shynva sakamaki | نظرات


  • paper | فروش لینک ارزان | فروش بک لینک رایگان
  • خرید آگهی رپرتاژ | رپرتاژاگهی