تبلیغات
fear street - دختری که در تاریکی شب آمد1
خب اینم از قسمت اول
هنوز وقت واسه اعلام شخصیت هست
ولی لطفا زودتر اعلام شخصیت کنین 
چون واسه قسمت های بعد میخوام
و آهنگ وبلاگ از:لایتو ساکاماکی 
یه آهنگ باحالیه ولوم بده...
واینکه تیتراژ رمان نیز در حال ساخته
برو ادامه...
راوی شینوا:
آروم آروم جلو میرفتم...شب بود و هوا داشت کمی سرد میشد اما مهم نبود...تنها جلو میرفتم به در بزرگ عمارتی که خونم بود

 رسیدم...باد میومد و برگ های خشک رو با خودش به سرعت جابه جا میکرد.آروم در رو هل دادم و باصدای ضعیفی باز شد.جلوی 

پام خون جاری بود..!رفتم داخل همه جا تاریک بود و چندتا شمع در طول راهرو اونجا رو روشن میکرد...جلو تر که رفتم 

ایستادم...همشون اونجا بود به صف تو حاشیه راهرو ایستاده بود هر هشت نفرشون بودند صورتشون تو تاریکی فرو رفته بود و 

چشماشون تو تاریکی میدرخشید...همشون لبخند های شیطانی به لب داشتن و راهر فتن منو تماشا میکردن...من از هیچ کدومشون 
نمیترسیدم یعنی دیگه نمیترسیدم...با چهره ای بی تفاوت و درست مثل یه اشرافی راه میرفتم...ازشون رد شدم تاجایی که دیگه 

خبری ازشون نبود...فقط خون از دیوار ها به آرومی سرازیر میشد..!

به سالن پذیرایی که رسیدم درست مثل اون روز به هم ریخته بود...جلو تر به دیوار جسد دو نفر به دیوار دوخته شده بود یه مرد و 

یه زن..!پدر و مادرم!کاملا خونی بودن و چشماشون رو برای همیشه این دردها بسته بودند...بغض گلومو گرفت...گرمای اولین 

قطره ی اشک رو احساس کردم که به آرومی پایین رفت و بعد قطرات بعدی که مثل رود میرفتن...بی صدا اشک میریختم و مات و 

مبهود به جسد پدر و مادرم زل زده بودم...!

_:بزودی نوبت تو هم میشه...!

-:تو عضو خانواده ی ما نیستی...!

صدای یه زن اومد...

_:تو حقت مرگی دردناکه مثل اونا...!

حلقه زدن دورم و مدام جملاتی از این قبیل میگفتن...دیگه تحمل شنیدنشون رو نداشتم...از عصبانیت محکم دندونامو به هم می 

ساییدم...کنترلمو از دست دادم و بلند داد زدم ...

من:فقط خفه شید....! 

خیلی آروم چشمامو باز کردم...همشون فقط خواب بودن...یه کابوس پوچ که فقط منو به انتقام تحریک میکرد...بازم یه صبح ابری 

و خاکستری...باد میوزید و پرده ی اتاق رو تکون میداد...اوایل پاییز بود و امروز روزی بود که من گروهمو آماده میکردم...بلند 

شدمو رو تخت نشستم.نگاهی به پنجره انداختم از زیر پرده ی نازک بیرون دیده میشد خورشیدی وجود نداشت فقط آسمون ابری...!

رفتم دست و صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم...تو آیینه به خودم نگاه کردم...من دختری که زمانی آرومو شاد بودم حال تبدیل 

شده بودم به دختری آروم و سرد و بی تفاوت که فقط انتقام آتیش خشمشو خاموش میکرد...!تو فکر بودم که در اتاق زده شد و 

میساکی اومد تو...!

میساکی:خانوم صبحانه آمدس... .

من:خیله خوب الان میام...سباستین برگشته؟؟؟

میساکی:خبر ندارم ولی شاید ایزایا بدونه.

من:که اینطور..بریم پایین.

با میساکی رفتم پایین...تو این عمارت به این بزرگی فقط ما چهار نفر زندگی میکردیم...میساکی از من جدا شد و رفت تا ببینه ایزایا 

کجاست...منم رفتم سر میز نشستم منتظر بقیه شدم...تو فکر بودم که...

_:اوهایو شینوا_سان!

برگشتم سمت صدا سباستین بود.

من:اوهایو سباستین...چه خبر خیلی دیر برگشتی!؟

سباستین:متاسفم آخه خبر گرفتن از همشون سخته عمارت هاشون هم از اینجا دور هم تو شهر های دیگس...بنا بر این کارمون 
راحت نیست...!

من:اگه اینطوری پیش بره که خیلی دیر میشه...تونستی با کسی ملاقات کنی؟؟؟

سباستین:متاسفانه نه..آه با خادم های مخصوصشون هم به سختی میشه ملاقات کرد...!

من:واقعا که..اما من باید امشب با همشون حرف بزنم...!

سباستین:شینوا-سان تو میدونی که 17سالته و چند ماه مونده که تو 18سالت بشه،بنا بر این از همشون کوچیک تری بیشترشون از تو بزرگتر هستند...فکر میکنی به حرفات گوش میکنن؟؟؟نه!

من:اگه پای انتقام وسط باشه هیچکدومشون حاضر به نافرمانی نیستن تازه من از دو نژاد اصیل به دنیا اومدم فکر نکنم مشکلی با من داشته باشن...؟

سباستین:البته شاید اینطور باشه...شاید چند نفرشون بتونن خودشون رو امشب برسونن اینجا!

من:منظورت از چند نفر یه تعداد خیلی کمه مگه نه؟!

سباستین:دقیقا!

من:آه خدای بزرگ اینطوری که نمیشه...!

سباستین:خبر های چندان بدی هم نیستن...بعد صبحانه باهم حرف میزنیم... .

بالاخره ایزایا و میساکی هم اومدن و نشستن...خوردن صبحانه تنها نیم ساعت طول کشید...بعد صبحانه رفتم دنبال سباستین تو 

حیاط و پشت میز چای خوری نشستم و منتظر موندم...بعد چند دقیقه سباستین اومد.

من:جز عادات هست که اینقدر طولش بدی نه؟؟

سباستین:آه انقدر حرص نخور...چای میل داری؟؟

من:نه متشکرم!

نشست روبه روم و شروع کرد.

سباستین:خب من تونستم با خدمتکار دو نفرشون صحبت کنم...گفتن که امشب خودشونو میرسونن و...

من:وچی؟؟

سباستین:یک نفر دختریه که ساحره اس و نفر بعدی...فکر نکنم زیاد از شنیدن اسمش خوشحال بشی؟؟!!

من:منظورت چیه؟؟؟

سباستین:پسر عموت ...سوبارو ساکاماکی!

من:چی؟؟

سباستین:نگفتم خوشحال نمیشی؟؟!

از عصبانیت ابرو هامو رفتن تو هم داشتم سرخ میشدم اون برای چی باید بیاد؟؟؟

من:میشه بگی اون قاتل عوضی(شرمنده سوبارو سان0_0) به چه دلیل باید بخواد با من همکاری کنه؟؟مگه اونم مثل بقیه قصد کشتن منو نداره؟؟؟

سباستین:اوه خواهش میکنم تند نرو...اون ،اونشب اونجا حضور نداشت و تو قتل پدر و مادرت شرکت نکرد و نیومد...حالا هم میخواد انتقام مادرشو بگیره و...

پریدم وسط حرفش...

من:صبر کن ببینم یعنی کریستا کشته شده/؟؟

سباستین لبخند عجیبی زد.

سباستین:نه اینطور نیست هنوز زندانیه و سوبارو میخواد آزادش کنه برادراش هم نابود کنه...همین!

مشکوک نگاهش کردم.


من:بذار ببینم تو شخصا با خود سوبارو حرف زدی؟؟؟

سباستین:البته که نه من با خدمتکارش"آنیدو"حرف زدم...!

من:میدونستم...!خب از نفر اول چی؟؟؟

سباستین:اونم همینطور با خدمتکارش"متیوس"حرف زدم...اما اون بخاطر نابود کردن خون آشام ها میخواد با ما همکاری کنه...

من:برای من اهمیتی نداره به چه دلیل داره میاد فقط تو انتقام جویی کمکمون کنه این چیزیه که من میخوام!!

سباستین:هووومم البته...معلومه که دیشب دوباره کابوس دیدی که دوباره عطش انتقامت افزایش یافته!؟

فقط نگاهش کردم...جای تعجبی هم نداره سباستین خدمتکار مخصوص منه و منو خوب میشناسه...!

سباستین:مشتاقم بدون تو این انتقام ممکنه ماجرای دیگه ای هم پیش بیاد یانه؟؟مثلا...

کمی مکث کرد...حالا فهمیدم منظورش چیه بازم اون شوخیه بی نمک...

من:حتی فکرشو نکن...خوب میدونی که از این شوخی متنفرم!!!

سباستین:مطمئنی؟؟؟

با انزار گفتم:سباستین!!!!

سباستین خندید و گفت.

سباستین:خیله خوب من تسلیمم عصبانی نشو...

من:از گریل..اون منحرف دیوونه چه خبر؟؟؟بالاخره تصمیمشو گرفت یانه؟؟

سباستین:مشخص نیست ولی گفت اگه زمانی کمک خواستید بگید....!

من:اونم فکر کنم بخاطر توعه که داره کمک میکنه...!!

سباستین:بهتر نیست خودتو واسه ی امشب آماده کنی...کسی چه میدونه شاید همشون اومدن؟؟

من:شاید..امیدوارم که همشون بیان..... .

هوا همچنان ابری بود باد میوزید....گاهی وقتا حالتش خسته کننده میشد ولی پاییز عضو ماست مثل ما بی تفاوته...!
راوی سوبارو:

لبه ی پنجره نشسته بودم و داشتم بیرون رو نگاه میکردم هوا خاکستری بود...این تا حدی منو خوشحال میکنه که کسی پیدا شده 

که میخواد از این خاندان نفرت انگیز انتقام بگیره...اما من...حتی فکرشم نمیکردم که بعد اون شب شینوا زنده مونده باشه هر چی 

باشه ماجرا مال 2 سال پیشه و اون الان بزرگ شده و عطشش واسه انتقام زیاده منم همین طور...در اتاقم زده شد.

من:کیه؟؟

آنیدو:منم سوبارو _سان.

من:آه بیا تو...

آروم در رو باز کرد و اومد داخل...

من:خب سباستین چی میگفت؟؟؟

آنیدو:خب اومده بود ببینه میتونیم امشب بریم اونجا...به عمارت شینوا-سان.

من:خب تو چی گفتی؟؟؟

آنیدو:گفتم واسه ی امشب خودمونو میرسونیم... .

من:خوبه...پس گردهمایی امشبه... .

فقط باید یجوری از شر برادرام خلاص شم وگرنه بعدش دیگه آسونه...!
*
*

*
*

*
*

*
*
خب اینم از این قسمت اگه نشد نظر بدید برید وب قبلیم نظر بدید و اگه اینجا نشد بیوگرافی بدید برید همون وب قبلی

اونجام فعالیت دارم نگران نباشید

آیشترو مینا سان


تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 | 11:56 ق.ظ | نویسنده : shynva sakamaki | نظرات


  • paper | فروش لینک ارزان | فروش بک لینک رایگان
  • خرید آگهی رپرتاژ | رپرتاژاگهی