تبلیغات
fear street - دختری که در تاریکی شب آمد2
مشی مشی مینا سان...
دایجوبوعه؟؟؟
بچه ها میهن بلاگ دوباره مشکل داره بنابراین
برای اعلام شخصیت برین تو وب بلاگفام 
اعلام شخصیت کنین یا از
طریق فرم تماس با من تو اول قالب وب
اعلام شخصیت کنین یا نظر بدین
راوی شینوا:
ساعت5:00 عصر بود منم بی حوصله روی صندلی مخصوصم توی اتاق اصلی عمارت نشسته بودم...فکرم بد جور در گیر شده بود همش به فکر این بود که چطوری باید با سوبارو رو به رو بشم و اینکه آیا همشون امشب میان یا نه؟؟؟
سباستین:به نظر میرسه خیلی افکار مبهمی داری؟؟؟
من:اوه آره...تا تاریکی شب چیزی نمونده...معلوم هم که نیست همشون میان یانه تازه از ساعت9:00 به بعد خیابون های انگلیس به طرز خطرناک و مشکوکی خلوت و تاریکی اگه کسی بهشون حمله کنه چطوری میخوان از خودشون دفاع کنن؟؟؟
سباستین:....انقدر نگران نباش همشون یه خدمتکار مخصوص دارن که میتونه ازشون محافظت کنه...
من:همه که مثل تو ویلیام نیستن...خیلی ها هستن که بی عرضه هستن...از طرفی چه طوری باید با سوبارو رو به رو بشم؟؟؟
سباستین:نگو که ازش میترسی؟؟؟البته که اینطور نیست نفرتت اجازه نمیده جلوی خشونتت رو بگیری مگه نه؟؟؟
من:دقیقا همینه...من که...
هنوز حرفم تموم نشده بود که در اصلی که بزرگ بود با صدای مهیبی باز شد و مه همه جا رو گرفت و صدای اره برقی اومد...چشش با از این گریل احمق...
گریل:سلام به همگی من..گریل بزرگ وارد میشوم...
ایزایا:متاسفم خانوم اصلا نمیفهمم چطوری از دستم فرار کرد...؟؟؟
من که با خشم و تعجب داشتم به گریل نگاه میکردم و سباستین هم که نفرت تو چشماش معلوم بود...عصبانیتم اومد تو صدام...
من:ببینم به تو یاد ندادن وقتی وارد یه جایی میشی مثل بچه ی آدم در رو باز کنی؟؟؟!!!!از کدوم گوری پیدات شد...بلد نیستی خبر بدی وقتی وارد میشی...
سباستین:حتما باید به سزای اعمالت برسونمت تا درست بشی؟؟؟
گریل:سلام شینو_چان و...میبینم که سباستین عزیزم هم که اینجاست...
من:شینو-چان نه و شینوا_سان این یک ، دوم اگر فکر کردی میزارم نزدیک سباستین بشی کور خوندی احمق منحرف...!
گریل:اوه بیخیال شینوا چقدر بداخلاق و سختگیر...
من:باکا!!!
گریل:چیه خوبه خودت بودی که گفتی توی انتقام جویی کمکت کنم...نگفتی؟؟؟
من:من...
سباستین پرید وسط حرفم.!
سباستین:بگو چی میخوای گریل برای چی اومدی/؟؟
گریل:اومدم یکم باهات خوش بگذرونم....
بلند داد زدم...
من:خفه شو!!!!!!!!!!!!!
گریل:به نظر میاد خیلی رو سباستین حساسی؟؟؟
من:میشه یه لطفی کنی و دهنتو ببندی؟؟؟
گریل:حالا موضوع الان از چه قراره؟؟مهمون داری شینو_چان!
من:زهرمار..جوابتو نمیدم!
گریل:خیله خب بد اخلاق...شینوا_سان!
من:سوبارو قراره بیاد اینجا!؟
گریل:وای چه رمانتیک دیدار خانوادگی بعد از سالها...!
با استفاده از قدرتم پشت سرش ظاهر شدم و محکم زدم پس گرنش!!1
من:من هیچ وقت از دیدن سوبارو خوشحال نمیشم...من نمی فهمم کجای این رمانتیکه؟؟؟
گریل:حالا چرا میزنی؟؟
تو تمام این مدت سباستین با یه لبخند مضحک مارو نگاه میکرد...!
من:چیه؟؟از اینکه این احمق رو اعصاب من لی لی میره لذت میبری؟!
سباستین:اوه نه به هیچ وجه...فقط...جالب بود انقدر خشن ندیده بودمت!...
من:حالا که دیدی یه چیزی به این احمق بگو...!
سباستین جدی شد و نگاهش رفت سمت گریل... .
سباستین:امشب ،شب گردهمایی و تمام کسانی که میخوان با ما همکاری کنن میان اینجا!
گریل:خب چه دخلی به من داره؟؟!
سباستین:شینوا گفته اگه قراره گریل کمک کنه بهتره تو اولین جلسه باشه!!
گریل:ااومممم با کمال میل میپذیرم!!
من:همه ی کارات بخاطر سباستین هستش..از اینکه انقدر منحرفی رنج میبرم...یادت باشه باید تو مجلس جدی باشی!!
گریل:حتما!
من که به حرف های این موجود دیوانه اعتماد نداشتم...میخواستم یه چیزی بگم که ایزایا و میساکی اومدن داخل...!
ایزایا:اممم...خانوم!!
من:بله...چی شده؟؟
یه نگاه به هم دیگه کردن دوباره به من نگاه کردن...!
میساکی:چطوری بگیم...خب... .
من:چی شده بگو زود باش.
میساکی:خب..سوبارو_سان،پسرعموتون رسیدن و تو حیاط منتظر شما هستن!!
من:چی...!
سباستین:خیلی وقته که اومده..؟
ایزایا:5 دقیقه ای میشه که رسیده..!
برگشتم سمت سباستین نگاهش کردم...نگران بودم...این اولین دیدار ما بعد از سالها بود...!
سباستین:نگران هیچ چیز نباش من همراهت میام...گریل تو همیجا بمون!
گریل:باشه...!
با سباستین از سالن اصلی خارج شدیم و رفتیم سمت حیاط...وارد حیاط شدیم سوبارو و خدمتکارش آنیدو پشت به ما ایستاده بودند و گل های سفید روز رو نگاه میکرد...نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو.
من:کونیچیوا سوبارو!!
سوبارو برگشت سمت من..چشماش از تعجب گرد شد اماهنوز اخمش رو داشت...کما بیش با اخلاقش آشنایی داشتم...میدونستم خیلی بد اخلاقه..!
سوبارو:دخترعمو؛شینوا!
من:فکر کنم این اولین دیدار ماست مگه نه؟؟؟! تو هیچ وقت منو ندیده بودی!
سوبارو:درسته...!
آنیدو تعظیم کرد.
آنیدو:از دیدارتون خوشوقتم شینوا_سان!
من:همچنین..نمیدونم میشناسید یا نه سباستین خادم مخصوص من!
سباستین هم متقابلا تعظیم کرد.
سباستین:خوشوقتم سوبارو_سان!چند هفته ای میشه ندیدمت!!
سوبارو:همین طوره...
یه لحظه واسم سوال شد چطوری سوبارو چند هفتس که اونو ندیده...مگه اینا باهم دید و بازدید دارن...؟؟!!هر چی هست بعدا باید از سباستین بپرسم!!
من:خب چرا نمیشینید...؟!
بعد رفتم سمت میز چای خوری منتظر اونا ایستادم...!سوبارو و آنیدو یه نگاه بهم کردن و بعد اومدن و نشستند و منو سباستین هم همین طور...راستش...نمیتونستم احساساتم رو کنترل کنم ازش متنفربودم و خب با این وضع کنترل حرف زدنمم نداشتم...!
من:خب که میخوای انتقام کریستا رو بگیری....!
سوبارو،به وضوح معلم بود که با شنیدن اسم کریستا تمام کینه های قدیمش شعله ور شدن و کنترلش دست خودش نیست؛اخمش از قبل غلیظ تر شد و من همچنان خونسرد و بی تفاوت منتظر واکنشی از طرف اون بودم.!
سوبارو:سباستین بهت گفته نه؟!
من:دقیقا!
سوبارو:چه ربطی به تو داره که من به چه دلیل دارم انتقام میگیرم...مهم اینه هدف ما مشترک نابودی خاندان ساکاماکی ها!
من:اون وقت من از رو چه تضمینی میتونم بهت اعتماد کنم؟؟که از پشت خنجر نمیزنی؟؟
محکم مشتش رو کوبید روی میز...با خشم به من زل زده بود!!
سوبارو:رو خط قرمز من پا نزار خودت باید بدونی که من از اینکار متنفرم اگه بخوام دشمنم رو از بین ببرم از این روش استفاده نمیکنم..!
من:آها بله الان کاری که داری میکنی از پشت خنجر زدن نیست؟
.
.
....!





تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : shynva sakamaki | نظرات


  • paper | فروش لینک ارزان | فروش بک لینک رایگان
  • خرید آگهی رپرتاژ | رپرتاژاگهی