تبلیغات
fear street - دختری که در تاریکی شب آمد3
دختری که در تاریکی شب آمد 
کونیچیوا اینم قسمت سوم
امیدوارم دوست داشته باشینش
میهن بلاگ درست شد نظر بدید
با سرعت نور برید ادامه
راوی شینوا:
من:آها بله و این کاری که داری میکنی از پشت خنجر زدن نیست؟؟؟
سوبارو  مثل اینکه تازه متوجه این شده بود آروم شد و خونسرد و متفکر نشست...!
سوبارو:تو اینکار فرق میکنه...اگه عزیز ترین  کست رو بدزدن زندانی کنن تو حاضری ساکت بشینی؟!نه حاضری هرکاری بکنی تا برگرده تو که خودت بهتر باید بفهمی تازه مال تو کشته شدن و باید از منم بیشتر کینه داشته باشی؟؟!!
من:خب اینم حرفیه....
سوبارو:خب بگو ببینم...امشب...مهمونا....گردهمایی...جلسه...
من:خب امشب دیگه باید همشون بیان وگرنه من بدون اونا کارمو شروع میکنم واهمه ای هم ندارم....
سوبارو دست به سینه تکیه داد به پشتیه صندلی و پای ذاستش رو انداخت رو چپش...!
سوبارو:ما باید اینجا اقامت داشته باشیم یا برمیگردیم؟؟!
من:امشب مشخص میشه تو جلسه میفهمی...
سوبارو:از خانواده ی مادرت کسی میاد؟؟
من:فقط خاله ام...
سباستین:خب دیگه اینجا نشستن بسه بقیه حرف ها رو بعدن هم میشه زد...بفرمایید استراحت کنید من اتاق هاتون رو نشونتون میدم بعد هم مهمون های دیگه ی ما میرسن و بعد صرف شام جلسه برگزار میشه...شینوا_سان؟!
من:بله درسته این کل برنامه ی ماست لطفا به اتاق هاشون راهنمایی شون کن سباستین... .
سباستین:البته بانوی جوان از اینطرف لطفا!
سوبارو و آنیدو رفتند و من تنها تو حیاط نشسته بودم و به بوته های گل رز نگاه میکردم....باد سردی وزید نگاهم رفت سمت آسمون...رودخانه ابر های خاکستری تو آسمون جاری بود...خب امشب اولین باران پاییز رو تماشا میکنیم...باید زیبا باشه...!
میساکی:خانوم...
شینوا:چیزی شده؟؟
میساکی:بیاین تو هوا سرده....و جناب گریل منتظر شمان!
وای این احمق چی از جون ما میخواد....اصلا نمی فهمم چرا به ذهنم زد ازش کمک بخوام...؟؟!یه بار دیگه به آسمون نگاه کردمو رفتم داخل پیش میساکی،چیزی که راجب این خدمتکارم جالب این بود که همیشه نگران بود گاهی اوقاتم دست و پا چلفتی میشد ولی در کار با اسلحه حرف نداشت....میتونست با یه گلوله چندنفر رو به درک واصل کنه...!<<عجب >> 
میساکی:جناب گریل تو سالن اصلی هستن... .
من:خیله خب...
وارد سالن اصلی شدم و دیدم رو یکی از صندلی ها لم داده و پاشو انداخته رو پاش...!!
من:چشش...بی مصرف!!
گریل:آآآ بیخیال شینوا_سان....زیادی سخت میگیری...!
من:من نمیفهمم....این اعملیات خیلی حساسه و به تمرکز و حواس جمع نیاز داره اون وقت تو انقدر بیخیال و بی عرضه ای...!
گریل:اگر من بی عرضه ام و بیخیالم خیلی بهتر از توام که حتی تو اون شب خونین نتونستی بیای بیرون و کنار پدر و مادرت بمیری....!شینوا_سان... .
من:ها... .؟!
اون شب...من...من فقط یه دختر15 ساله بودم...چطور میتونستم برای اونا کاری انجام بدم....از این حرف گریل به شدت جا خوردم....مقصودش از این حرف چی بود...؟!همین طور تو بهت بودم که یه دست نشست رو شونم...!
سباستین:بهتره تمومش کنی گریل....این حرفت واقعا توهین  به سرورم مهسوب میشه...!
گریل:هه...!
و سرشو برگردوند سمت پنجره ... .
گریل:هی مثل اینکه قراره بارون بیاد...!
سباستین آروم سرشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد...
سباستین:به حرفاش توجه نکن تنها کاری که بلده همینه....!
من:آآ...درست میگی.. .
سباستین:بهتره بری به اتاقت شینوا_سان و آماده بشی من و میساکی کمکتون میکنیم... .گریل توهم همینجا باش و کاری نکن...فهمیدی؟!
گریل:البته سباستین...!
چشش...موجود مزاحم...اینکه انقدر چشمش به سباستین منو عذاب میده....راه افتادم سمت اتاقم تا لباسام رو عوض کنم...و همون زمان سباستین اومد...!
سباستین:بفرمایید داخل شینوا_سان.
من:متشکرم.
رفتم داخل و سباستین هم اومد تو و در رو بست....!بعد رفت سمت کمد لباس و دنبال یه لباس مناسب گشت... !
سباستین:به عنوان یه اشرافی انگلیسی و اینکه مورد احترام باشید چه باید بپوشید...اوممممم....؟؟؟!!
من:ساده در عین حال زیبا....چطوره؟؟!
سباستین:البته...خودشه این برای امشب مناسبه.
و یه لباس از تو کمد آورد بیرون... .یه پیراهن سفید به همراه یه پاپیون دور یقه و یه دامن سفید تا بالای زانو...ساده در عین حال زیبا!
من:قشنگه... .
و لباس رو  گذاشت روی تخت .
من:سباستین اگه...اگه تو این ماجرا من بمیرم یا هر اتفاق دیگه ای بیافته که باعث نابودی من بشه....چی؟؟؟
سباستین:هیچ وقت یک همچین اتفاقی نخواهد افتاد...لطفا این حرف رو نزنید.... .
اومد و جلوم ایستاد.دست راستمو گرفت و تعظیم کرد.
سباستین:من از وقتی شما10 ساله بودید خدمتکارتون بودم و قسم خوردم که وفادارانه در خدمت شما باشم و ازتون محافظت کنم حتی با اینکه یک شیطانم...!پس نگران هیچ چیز نباشید...!
من:فقط امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره... .
سباستین:همین طور هم میشه....اوه ساعت...6:30 عصره تا نیم ساعت دیگه مهمون ها میرسن خوب تا شما آماده بشید من میرم کارا رو نظارت کنم و به میساکی هم میگم که بیاد کمکتون...!
من:خیله خب باشه.
 سباستین از اتاق خارج شد و من موندم و کلی فکر و خیال که موفق میشیم یانه!!؟؟تقریبا یک دقیقه بعد از رفتن سباستین میساکی اومد و تا کمکم کنه<<هوی منحرف دیگه  اینا دخترناا>> 
بعد از پوشیدن لباسام جلوی آینه نشستم تا با کمک میساکی موهامو ببندم....یه سنجاق سر بزرگ که روش یه کلاه با یه پر آبی بود برداشتم و زدم طرف چپ موهام و کارم تموم شد...!
میساکی:چطوره ارباب؟؟؟عالی شدید!!
من:هوومم ممنون...خب میتونی بری!
تعظیم کرد و رفت.تو آیینه دوباره به خودم نگاه کردم و رفم از اتاق بیرون...!
"سرنوشت...چیزی نمیشه دوباره نوشت"
:)
:(
:)
:(
:)
:(
خب اینم از این قسمت و وقت برای اعلام شخصیت داره تموم میشه ها به محض اینکه قسمت بعد رو بزارم
وقت تمومه...واسه قسمت بعد10نظر به بالا


تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1396 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : shynva sakamaki | نظرات


  • paper | فروش لینک ارزان | فروش بک لینک رایگان
  • خرید آگهی رپرتاژ | رپرتاژاگهی